تبلیغات
جهان رویایی

بدون شرح

جمعه 28 آبان 1389 12:21 ب.ظ

نویسنده : پریا





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آبی

شنبه 27 شهریور 1389 09:06 ب.ظ

نویسنده : پریا
آبی آبی  مهتابی

آبی تر از هر آبی

از چشمای تو میگم

این آیه های آبی

دریا..آیه ...بی تابی

آبی یعنی دل من دریایی که اسیره...

این چهره ی تقدیره که رنگ از تو میگیره...

وقتی که خیره میشم به عمق حوض کاشی...

حس میکنم تو هستم حتی اگه نباشی...

من رنگ گنبدارو چشمای تو میبینم...

صد دفعه جانب توست...

اینه معنای دینم...

دل خسته ام از این جا ...

از آدمای دنیا..

همین امروز و فردا دل میزنم به دریا...

 دل میزنم به دریا...







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بدون شرح

یکشنبه 14 شهریور 1389 10:10 ق.ظ

نویسنده : پریا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بارون...

پنجشنبه 4 شهریور 1389 10:21 ق.ظ

نویسنده : پریا
پشت پنجره ایستاده بودم...

هوا طوفانی بود...رعد و برق میشد...

آسمونیها داشتن دق دلشونو سر  زمینیها در می آوردن..

دانه های درشت بارون به شدت پشت شیشه ی پنجره میخورد...

برای یه لحظه پنجره را تا نیمه باز کردم...

قطرات سنگین بارون به صورتم ضربه میزد...

نگاهی به آسمون انداختم انگار دلش خیلی پر بود..

از آدما...

از حرفاشون...

از کاراشون...

ازدروغشون...

از ریا کاریشون...

ولی بازم با سخاوت زمین را سیراب میکرد..

میخواستم پنجره را ببندم که یکدفعه چشمم به یک گنجشک افتاد

 که بال وپرش خیس شده بودو به شکرانه ی باران داشت از خدا تشکر میکرد

و باشادی تمام به دنبال سرپناهی برای خانوادش میگشت...

از خداپرسیدم خدایا قشنگ ترین آفریدت کیه؟!!

در پنجره را بستم و برای لحظه ای از اتاقم دور شدم..

وقتی برگشتم به سراغ پنجره رفتم تا جوابمو ازخدا بگیرم..

پنجره را که باز کردم پرتو طلایی وگرم خورشید روی صورتم نشست...

نگاهی به حوض توی حیاط انداختم...

جوابمو گرفتم...

چند تا کبوتر روی لبه ی حوض داشتن راه میرفتن..

که هر از گاهی نیم نگاهی توی آب مینداختن وبعد سرشونو بالا میبردن....  .


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کمکم کن...

سه شنبه 26 مرداد 1389 10:55 ق.ظ

نویسنده : پریا
صدای گریه می آید...

اطرافم را نگاه میکنم..

چیزی نمیبینم..

نه می بینم..

دختر بچه ای کوچک با کفش هایی که پاره شده بود را میبینم....

انگار از شدت گرسنگی قلک کوچک خود را شکسته ...

اما آه...

آه...

چیزی در آن نبود و مات و مبهوت به تکه های خورد شده ی قلکش می نگریست...

خدایا چه کنم...

من که چیزی ندارم...

چشم های درشت معصومش را در نگاهم دوخته بودو موهای آبشاری او چهره ی زیبای غمگینش را پوشانده بود...

خدایا تحملش را ندارم..کاش هرگز این روز را نمیدیدم...

دستش را گرفتم سرد سرد بود

با خودم فکری کردم...

خدا یاکمکم کن...

خودت میدونی که من...

ولی....

بی اختیار دو دست را بلند کردم و بردمش...

نمیدانم چرا و کجا....؟؟؟؟؟؟!!!

خداوند دعای هزاران دهقان برای آمدن باران را اجابت نکرد زیرا به فکر کودکی بود که کفش هایش پاره بود...  .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آمده ام تا بنویسم

سه شنبه 19 مرداد 1389 10:44 ق.ظ

نویسنده : پریا
















آمده ام تا بنویسم

از همه حرفهایی که روز ها و ساعت ها در دل خود تکرار می کنم

و هیچ کس فرصت شنیدنش را پیدا نکرد

مینویسم شاید تو آنها را بخوانی

شاید با کلامی سخت و شاید به روانی آب

می نویسم تا تو بخوانی و بدانی که من کیستم

دختری که سالهاست زندگی را در آسمانها پیدا کرده

در شهر زیبای پریان

شهری که مانند اینجا نیست

شهری که همه چیزش زیباست

ولی...

تو آنجا نیستی

من در میان همه تو را کم دارم مهربانم

با من به شهر زیبارویان بیا و معنی زندگی را درک کن

من تو را به آنجا خواهم برد با کلامم و رویاهایمان

پس خواننده ی نوشته هایم باش

نوشته هایی که شاید بتوانم در آن احساساتم را به تو تقدیم کنم...















دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1389 10:40 ق.ظ

بیا که دوست دارمت

چهارشنبه 13 مرداد 1389 08:50 ب.ظ

نویسنده : پریا

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چندتاعکس برای شما

جمعه 8 مرداد 1389 04:47 ب.ظ

نویسنده : پریا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قله ی هستی

جمعه 8 مرداد 1389 10:33 ق.ظ

نویسنده : پریا

تا قاف ترین قله‌ی هستی،

سیمرغ ترین همسفرم باش

من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم،

تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

axi ziba

پنجشنبه 7 مرداد 1389 08:53 ب.ظ

نویسنده : پریا

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ax

پنجشنبه 7 مرداد 1389 08:50 ب.ظ

نویسنده : پریا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مشق شب

پنجشنبه 7 مرداد 1389 06:36 ب.ظ

نویسنده : پریا
سازنده‌ترین کلمه گذشت است … آن را تمرین کن.

پرمعنی‌ترین کلمه ما است … آن را به کار ببر.

عمیق‌ترین کلمه عشق است … به آن ارج بنه.

بی رحم‌ترین کلمه تنفر است … از بین ببرش.

سرکش‌ترین کلمه حسد است … با آن بازی نکن.

خودخواهانه‌ترین کلمه من است… از آن حذر کن.

ناپایدارترین کلمه خشم است… آن را فرو ببر.

بازدارنده ترین کلمه ترس است … با آن مقابله کن.

با نشاط‌ترین کلمه کار است … به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه طمع است … آن را بکش




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زندگی

پنجشنبه 7 مرداد 1389 06:33 ب.ظ

نویسنده : پریا

زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن . . .

فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است ، اما نه در برابر مشکل

بلکه در برابر خدا . . .

لبخند بهانه ای است بر ای زنده بودن

“لحظه هایت سرشار از این بهانه”

نظریادتون نره.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ای شب ازرویای تو رنگین شده

پنجشنبه 7 مرداد 1389 05:56 ب.ظ

نویسنده : پریا



سینه از عطر تو هم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی كه شوید جسم خاك

هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک

ای طپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گر كه در خود داشتم

هر كسی را تو نمی انگاشتم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -